کتابخانه ای برای همه

کتابخانه ای برای همه

کتابخانه فانتزی
کتابخانه ای برای همه

کتابخانه ای برای همه

کتابخانه فانتزی

کتاب مواظب باش چه آرزویی می کنی ( آر ال استاین )

کتاب مواظب باش چه آرزویی می کنی ( آر ال استاین )

نویسنده: آر ال استاین

سامانتا معروف به  سم  عصبانی و ناراحت بود و دلش نمی‌خواست به خانه برود. به همین دلیل با دوچرخه‌اش، در زیر باران، به قصد رفتن به مدیسون خلاف جهت خانه‌اش رکاب زد و به جنگل جفرز رسید. او در آن جنگل به زنی عجیب برخورد که خود را  کلاریسا معرفی کرد و مقابل لطفی که سام در حق او کرد، پیشنهاد داد که سام سه آرزو بکند تا او آرزویش را برآورده کند. اما سام در گفتن آرزوهایش دقت نکرد و درگیر ماجراهای ترسناکی شد.

 

ادامه مطلب ...

مترسک زنده ( آنتونی هوروویتس )

مترسک زنده ( آنتونی هوروویتس )

نویسنده: آنتونی هوروویتس

گری ولیسن پانزده‌ساله، و تنها فرزند مادرش بود. پدر او فوت کرده بود و مادر، از لندن به روستای پی‌هال نزد مادربزرگ آمده بود. گری که خود قلدرمآب و فردی خشن بود، برای یافتن کلبه مادربزرگ به راه افتاد؛ اما بر اثر حوادثی تمام لباس‌های او پاره و کثیف شد. او چندروزی در راه بود تا این که به نزدیکی مزرعه مادربزرگ رسید و چون مترسکی، بی‌رمق به نرده‌ای برای استراحت تکیه داد. مادر و مادربزرگ قبلا گم شدن او را به پلیس اطلاع داده بودند و پلیس اسم او را جزء اسامی گم‌شدگان اعلام کرده بود، او به مزرعه رسیده بود و از دور شاهد گریه مادر و مادربزرگش، و دور شدن پلیس از آنجا بود. در کتاب حاضر داستان دیگری با عنوان دوربین قاتل به نگارش درآمده است.

  ادامه مطلب ...

چگونه هیولایی را بکشیم ( آر ال استاین )

چگونه هیولایی را بکشیم ( آر ال استاین )

نویسنده: آر ال استاین

گرتن و برادر ناتنی‌اش، کلارک، از اقامت در خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگشان متنفرند. پدربزرگ ادی عملا ناشنواست و مادربزرگرز نیز تنها به پخت‌وپز علاقه‌مند است. افزون بر این، آن‌ها در وسط یک باتلاق تاریک و گلی زندگی می‌کنند. موضوع واقعا عجیبی که درباره‌ی خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ وجود دارد این است که از اتاقی در طبقه‌ی بالای خانه‌ی آن‌ها، اتاقی که همیشه قفل است، همواره صداهای ترسناکی به گوش می‌رسد. بچه‌ها سرانجام به این فکر می‌افتند که در اطراف خانه، هیولای باتلاق را کشف کنند.

 

ادامه مطلب ...

مردی با چهره زرد ( آنتونی هوروویتس )

مردی با چهره زرد ( آنتونی هوروویتس )

نویسنده: آنتونی هوروویتس

من می خواهم به شما بگویم این چطور اتفاق افتاد.

اما آسان نیست. حالا از همه ی اینها مدتها می گذرد و حتی با آنکه اغلب درباره اش فکر می کنم، هنوز چیزهایی وجود دارند که نمی فهمم. شاید هرگز نفهمم. چرا اصلا توی ماشین رفتم؟ آنچه درباره اش حرف می زنم یکی از آن اتاقکهای عکس فوری است. روی سکوی شماره یک ایستگاه یورک بود چهار عکس با 2/05 پوند. اگر بخواهید بروید و آنرا ببینید احتمالا باید هنوز آنجا باشد. من هرگز به آن جا بر نگشتم بنابراین نمی توانم مطمئن باشم....

  ادامه مطلب ...

مسافر ( آنتونی هوروویتس )

مسافر ( آنتونی هوروویتس )

نویسنده: آنتونی هوروویتس

چرا باید پدرم توقف میکرد؟

من به او گفتم این کار را نکند. می دانستم فکر خوبی نیست. البته او به من گوش نداد. پدر و مادرها هرگز این کار را نمی کنند. اما اگر به مسیرش ادامه داده بود این اتفاق هرگز روی نمی داد.

آن روز بیرون رفته بودیم، فقط خودمان سه نفر و چه روز عالی و واقعا شادی بود. تولد پانزده سالگی من، و آنها مرا به ساوتوولد برده بودند.

  ادامه مطلب ...

من از دلقک ها می ترسم ( آر ال استاین )


نویسنده: ار ال استاین
از دلقک ها می ترسم؟ چرا؟
شاید به خاطر دهان شان باشد که مانند شکا ف هایی به رنگ خون، قرمز هستند که روی صورت سفید شبح وارشان وجود دارد، شاید به خاطر لال بودنشان است، شاید به خاطر کریستوفر است...
وقتی بچه کوچکی بودم، دوستم، کریستوفر، به من گفت که دلقک ها، در حقیقت آدم های شروری هستند. گفت که آن ها جنایتکارانی هستند که خودشان از چنگ قانون زیر نقاب آن همه گریم، پنهان می کنند. او به من گفت که اگر روزگاری دلقکی را بدون گریم اش ببینم،خواهم مرد!
 
ادامه مطلب ...

اسیر آینه ( آر ال استاین )

اسیر آینه ( آر ال استاین )

نویسنده: ار ال استاین

اولین باری که نامرئی شدم، روز تولد دوازده سالگیم بود. شاید بهتر باشد بگویم تقصیر بلک بود. بلک، اسم سگم است. خیلی سگ دست و پا چلفتی و کودنی است. رنگش سفید است و شاید هم به همین دلیل اسمش را گذاشتیم بلک!

اگر بلگ همه ی جای زیر شیروانی را نمی گشت و بو نمی کشید... ولی بهتر است از همان اول، ماجرا را تعریف کنم. روز تولدم این بار شنبه بود......

  ادامه مطلب ...

گذشتگان ( فن فیکشن )

گذشتگان  ( فن فیکشن )

فن فیکشن گذشتگان ( ناقص )

نویسنده: سارا بلیک

نثر داستان کتابی هست و کمی خشک اما این فن جزء معدود فن فیکشن هایی هست که بجای ماجراهای هری پاتر یا ماجراهای هری قبل و بعد از هاگوارتز یا زندگی خصوصی او به زندگی پدر و مادر هری پاتر میپردازد .

در واقع این داستان روایت زندگی جیمز و لیلی پاتر است که از خرید خانه برای زندگی مشترک آغاز می شود .

 

ادامه مطلب ...

مسافرخانه مخوف ( آر ال استاین )

مسافرخانه مخوف ( آر ال استاین )

نویسنده: آر ال استاین

یک مسافرخانه نیوانگلندی را تصور می کردم. یک خانه قدیمی زیبا با راهروهای فرش شده بی پایان و اتاق های مجلل متعدد. استخر شنا، زمین تنیس و باغ های دلنشین. فکر می کردم برای گذراندن تعطیلات جای زیبایی باشد. اما چیز وحشتناکی وجود داشت: من تنها مسافر آنجا بودم.

در استخر تنها بودم. در غذاخوری هم، کسی جز من نبود. به هر جایی که می رفتم، کسی جز من نبود. به هر جایی که می رفتم، می توانستم چشم های کارکنان مسافرخانه که به من می نگریستند، را حس کنم. میمه شب، بیدار در تخت دراز کشیده بودم و به سکوت گوش می دادم. ناگهان از صدای چرخاندن کلیدی در قفل، از جا پریدم. در اتاقم غژغژی کرد و صدای نجواگونه ای را شنیدم که می گفت:(( اتاقم ... اتاقم...))

  ادامه مطلب ...

کلبه نحس ( آنتونی هوروویتس )

کلبه نحس ( آنتونی هوروویتس )

نویسنده: آنتونی هوروویتس

من هرگز مادرم را نشناختم

او یک سال بعد از تولد من در یک تصادف اتومبیل مرد و من کاملا تنها، با پدرم بزرگ شدم. خواهر و برادری نداشتم. فقط ما دو نفر بودیم و در خانه ای در باث که پایین ساوت وست است، در آون، زندگی می کردیم. پدرم استاد تاریخ دانشگاه بریستول بود و تا ده سال پرستادها یا خانه دارهایی با ما زندگی می کردند، که مراقب من بودند. اما وقتی سیزده ساله شدم و مدرسه ی محلی می رفتم، متوجه شدیم ما واقعا دیگر به هیچ کس نیاز نداریم، بنابراین فقط خودمان دو نفر ماندیم و خوشحال بودیم.

  ادامه مطلب ...